جنازه… با اجازه!

آسانسور آمد. وقت برای تصمیم‌گیری نبود. پسرها هر کدام جایی پناه گرفتند و چشم دوختند به در آسانسور. سه مرد را دیدند که از آسانسور پیاده شدند و دور و برشان را نگاه کردند. پس دُرسا چی شد؟دل تو دل پارسا نبود. دلش می‌خواست در باز می شد و پلیس‌ها می‌ریختند توی ساختمان، ولی خبری از پلیس‌ها نبود…

۰ تومان

1 در انبار

جزئیات کتاب

نویسنده

فرهاد حسن‌زاده

تعداد صفحات

64

انتشارات

افق

درباره نویسنده

فرهاد حسن‌زاده

فکرش را بکنید! یک قاتل توی ساختمان شما باشد.

جنازه… با اجازه

دو نفر هم با وانت بیایند که جنازه را ببرند. شما باشید ساکت می‌مانید تا هر کاری دلشان خواست بکنند؟ ساختمان قانون دارد، الکی که نیست…

 

همه می‌دانند که ۱+۵ می‌شود ۶ اما اینجا این‌طور نیست. اینجا ۱+۵ مساوی است با طوفان، ولوله، زلزله، قلقله،

 

هلهله و فلفله و صد تا چیز دیگر…

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “جنازه… با اجازه!”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *